|
|
|
|
|
بخش داستانک آموزنده - داستان آموزنده (برادران مهربان) |
|
داستان آموزنده (
برادران مهربان)
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:
درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت : درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود.
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگرمساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
داستان آموزنده,
برادران مهربان,
بهمن ماه 91,
داستانهای زیبا,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده,
داستانهای فلسفی,
داستان های کوتاه و اموزنده,
داستانک زیبا,
داستان پند آموز,
داستانک عبرتی
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/10/18 |
|
|
|
|
|
بخش داستانک آموزنده - داستان آموزنده (پند کشیش) |
|
داستان
آموزنده (پند کشیش) مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟… من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود: شاید علتش این باشد که “هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
داستان آموزنده,
پند کشیش,
داستانهای زیبا,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده,
داستانهای فلسفی,
داستانهای کوروش کبیر,
داستان های کوتاه و اموزنده,
داستانک زیبا و کوتاه,
داستان پند آموز,
داستانک عبرتی
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/10/18 |
|
|
|
|
|
از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود سؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و جالب اینکه كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟ و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/09/12 |
|
|
|
|
|
داستانک زیبا و آموزنده از کوروش کبیر |
|
زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ ... گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. ... کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید. ... ... مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود. کوروش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم.
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده,
داستانهای فلسفی,
داستانهای کوروش کبیر,
داستان های کوتاه و اموزنده,
داستانک زیبا و کوتاه,
داستان پند آموز,
داستانک عبرتی
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/08/25 |
|
|
|
|
|
داستانک زیبا و آموزنده شهسوار |
|
شهسواری به دوستش گفت : بیا به كوهی كه خدا آن جا زندگی میكند برویم . میخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ، و هیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بارمشقات نمیكند. دیگری گفت : موافقم . اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم . وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود . درتاریكی صدایی شنیدند : سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان كنید و آن ها را پایین ببرید . شهسوار اولیگفت : میبینی ؟ بعد از چنین صعودی ، از ما میخواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم . محال است كه اطاعت كنم . دیگری به دستور عمل كرد . وقتی به دامنه كوه رسیدند ، هنگام طلوع بود و انوار خورشید ، سنگ هایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن كرد. آن ها خالص ترین الماس ها بودند. مرشد میگوید : تصمیمات خدا مرموزند ، اما همواره به نفع ما هستند ...
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/08/25 |
|
|
|
|
|
حتما" بخونید: روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت: آری گفت: نامت چیست گفت: هرچه تو بگویی گفت: از کجا آمده ای گفت: هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟ گفت: هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت: ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم و رو به غلام کرد و گفت: تو آزادی...
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/08/25 |
|
|
|
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط
یاس در 91/08/21 |
|
|
|
|
|

ﯾﮏ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﻭ ﺭﺩ ﮐﺮﺩﻩ… ﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ، ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺮﻣﺰ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ،ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯿﮑﻨﻪ… ﭘﻠﯿﺲ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻭﻝ ﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺳﺮﺍﻍ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻪ ﻭ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﺁﻗﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﯾﺸﻮﻥ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻣﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺩﻧﺪﻩ ﻋﻘﺐ ﻣﯿﺮﻓﺘﯽ !
:: موضوعات مرتبط:
مطالب آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
نیمه 2 آبان,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده جدید,
جملات خوشگل,
جمله های زیبا و کوتاه,
بروزترین مطالب جالب و اموزنده روز,
بهترین مطالب آموزنده,
آذر
| |
|
نوشته شده توسط
هوراد در 91/08/16 |
|
|
|
|
|
عشـق و ثـروت | یکـ داستـان و یکـ حقیـقت! |
|
عشـق و ثـروت | یکـ داستـان و یکـ حقیـقت!
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. .
برای خواندن به ادامه مطلب بروید
:: موضوعات مرتبط:
مطالب آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده,
داستان عشـق و ثـروت,
سرگرم کننده,
داستان های عبرتی و پند آموز,
داستانک خوشگل,
زیباترین مطالب روز,
تکیه گاه
| |
|
|
|
|
ماهی توی آکواریوم ما ، هی میخواست یه چیزی بهم بگه ! تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه !!! دست کردم تو آکواریوم درش آوردم و شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن ! دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو... اینقده بالا پایین پرید تا خسه شد خوابید !!! دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو آب ، ولی الان چندساعته بیدار نشده... یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ! ***این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند، دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما میکنند...!
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
نوشته شده توسط
یاس در 91/07/30 |
|
|
|
|
|
آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد! روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت: “واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!” آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است! اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
|
|
|
اوايل دههي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي ميكرديم، پدرم فوت كرد.
درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگانمان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حملهي قلبي غيرمنتظرهاي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است...
هيچ فرصتي نبود كه به او بگوييم «دوستت دارم» يا با او خداحافظي كنيم ، او مرده بود، براي هميشه. خواهر بزرگترم به كالج ميرفت و بعد از مرگ پدر، خانهي ما از حالت يك خانوادهي شاد و پرجنب و جوش به خانهاي تبديل شده بود با دو آدم متحير كه درگير غم خاموش خود بودند... ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده,
داستانهای فلسفی,
داستانهای عارفانه
| |
|
|
|
|
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
داستان عاشقانه,
مطلب جالب,
مطالب عاشقانه,
داستانک زیبا,
داستانهای زیبا,
داستان آموزنده,
مطلب باحال
| |
|
|
|
|
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر می شود.
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: موضوعات مرتبط:
داستانک آموزنده
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
|
|
|
ما چه قدر زود باوریم
دانش جویی که سال آخر دانشکده را می گذراند،به سبب پژوهشی که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.او در طرح خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید"را امضا کنند.و برای درخواست خود،این علل را عنوان کرد:
ـ مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
ـ عنصر اصلی باران های اسیدی است.
ـ وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزانده است.
ـ استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
ـ باعث فرسایش اجسام می شود.
ـ حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی می گذارد.
ـ در تومور های سرطانی یافت شده.
.
.
از ۵۰ نفر،۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و...فقط یک نفر فهمید که ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید" در واقع همان آب است!
عنوان تحقیق این دانشجو این بود:ما چه قدر زود باوریم!
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
نوشته شده توسط
یاس در 91/05/25 |
|
|
|
|
|
در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.
در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
|
|
|
مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.
اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .
مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.
سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.
مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟
مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟
چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
نوشته شده توسط
یاس در 91/05/22 |
|
|
|
|
|
جنگ سختی شروع شده بود.صدای به هم خوردن شمشیر ها برای لحظه ایی قطع نمی شد. حالا سرداران و سربازان در سپاه تن به تن می جنگیدند. یک سپاه حق بود و دیگری باطل.ابری از غبار روی بیابان مثل چادری بزرگ سایه افکنده بود.اسب ها شیهه می کشیدند و دنبال هم می دویدند.در آن میان امام علی(ع) با شجاعت شمشیر می زد و گاه دور خودش می چرخید و حریف می طلبید.ناگهان دشمنی فریاد زد : ای علی چه شمشیر زیبایی داری! کاش آن را به من می بخشیدی! و بلند خندید و سرش را به سویی دیگر چرخاند تا حریف پیدا کند که سایه ایی در پشت سرش دید.
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده,
داستانی از بخشش حضرت علی
| |
|
|
|
|
پسر 8 ساله ی من دونده ی خوبی بود و در اکثر مسابقات مدال می آورد. روزی برای دیدن مسابقه ی او رفتم.در مسابقه ی اول مدال طلا را کسب کرد.
مسابقه ی دوم آغاز شد. او شروع خوبی داشت اما در پایان مسابقه حرکت خود را کند کرد و نفر چهارم
شد.برای دلداری به سراغ او رفتم تا نکند به خاطر اول نشدن ناراحت باشد.
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
:: برچسبها:
مطالب جالب,
داستانهای زیبا,
مطالب آموزنده,
داستانهای اخلاقی,
حکایت زیبا,
حکایت آموزنده
| |
|
|

.............. مطالب قديميتر
>>
|
|
|
|
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل دردودل با غریبه های مجازی نسل جمله های کوروش کبیر و دکتر شریعتی نسل کادوهای یواشکی نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل سوخته...نسل من نسل تو یادمان باشد هنگامیکه دوباره به جهنم رفتیم بین عذابهایمان بگوییم یادش بخیر دنیای ما هم همینطور بود... "مثل جهنم"!
__________________________
برای خبردار شدن از بروزرسانی و آپدیت در خبرنامه عضو شوید.
__________________________
آدرس ورود به وبلاگ:
www.tekiegah2.blogfa.com
tekiegah_u@yahoo.com
|
|
|
|
مطالب جالب , مطالب آموزنده , مطالب جالب و خواندني , مطالب عميق , مطالب جالب و آموزنده , داستانهای اخلاقی , داستانهای زیبا , حکایت زیبا , مطالب عاشقانه , متن جالب و آموزنده , مطالب آموزنده از زندگي , مطالب زیبا , اس ام اس زیبا , اس ام اس عاشقانه , مطلب جالب , متن جالب , مطالب طنز , مطلب خنده دار , عکس های طنز , شعر عاشقانه ,
| |
|